تبليغاتX
درد دل من و تو

درد دل من و تو

بیایید با هم بخندیم

 

نمیدونی چقدر دلتنگتم

خدایا منو ببخش که نمیتونم بنده ات رو ببخشم نمیتونم...

 

باورم نمیشود که تمام خاطره های خوبم سوختند

باورم نمی شود

این توبودی که اینچنین کردی

تو !!!! چرا

سال ها و ماه ها و روزهاست که از نداشتنت  اشک می ریزم

باورم نمی شود خدایا.....

اگر می دانستم پایان آن خنده ها

آن شادی ها

لحظه ها

و حتی گریه هایی که تو میگفتی گلم ..... اینطور است

آن ها را نگه می داشتم

چه سخت است ....روزهای بی تو

کلاغ سیاه می گوید او رفته است ، خیلی وقت است

او رفت و حتی اشکهای من باد و باران و ابر هم نتوانستیم او را

نگه داریم  باورم نمی شود ....

اما تو باور کن هنوزم عاشقت هستم و بی تو ثانیه هایم هم می گریند

کاش برگردی....

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 16:14 توسط محسن| |

 

 

صداي مرا مي شنوي .......... ؟؟؟

درميان اين همه شعر و نشاط
هيچ کس تنهائيم را حس نکرد

رفتی فراموشم کنی و فکر کردی فراموشت می کنم !!!

 
دستهايم را بگيرای مهربان
اشکهايم را پاک کن با بوسه ات
تکیه گاه من بشو در این زمان
بگذران از شب مرا تا روشنی
عشق را بگذار من باورکنم
مهربانی را بیاموزم ز تو
مهر را در بینمان داور کنم
دردهایم را به لبخندی زدای

 

 آخه چرا یه کاری کردی که دیگه نتونم ببخشمت؟؟؟؟

 

نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 12:2 توسط محسن| |

 

شاید به حرفم بخندی ؛

اما ، ما همیشه وقتی از درک یک لحظه عاجز می مانیم آن را

مردود می شماریم .

روزی باران را دوست داشتم و هوای بارانی را با تمام وجود

 استنشاق می کردم

اما حالاحتی بوی باران حالم را دگر گون می کند

نمي دانم اگر اجازه داشته باشم تو را دوباره ببينم ......................

 آن روز امروز است

يا فردا ، يك سال ديگر يا چند سال ديگر .......

 شايد زماني كه پيرزني فرتوت شدم ....... تو را ببينم

تنها خواسته ام از خداوند اين است .......................

 كه اگرآن زمان روز موعود من است

من دچار فراموشي نشده باشم ..............................

زيرا زيبا ترين چيزي كه دوست دارم به ياد آورم

فقط خود تو و خاطرات تو است .............................

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 8:4 توسط محسن| |

 

  

 



تقصير تو نبود !
خودم نخواستم چراغ قديمی خاطره ها ؛
خاموش شود !
خودم شعرهای شبانه ی اشک را ؛
فراموش نکردم !
خودم کنار آرزوی آمدنت اردو زدم !
حالا نه گريه های من دينی به گردن تو دارند ؛
نه تو چيزی بدهکار دلتنگی اين همه ترانه ای !
خودم خواستم که مثل زنبوری زرد ؛
بالهايم در کشاکش شهد ها خسته شوند
و عسلهايم
صبحانه ی کسانی باشند ؛
که هرگز نديدمشان !
تنها آرزوی ساده من اين بود ؛
که در سفره ی صبحانه ی تو هم عسل باشد !
که هراز گاهی کنار برگهای نوشته هايم بنشينی
و بعد از قرائت بارانها ؛
زير لب بگويی :
يادت بخير ! نگهبان گريان خاطره های خاموش !
همين جمله ؛
برای بند زدن شيشه ی شکسته ی اين دل بی درمان ؛
کافی بود !
هنوز هم که هنوز است ؛
از ديدن تو در خيابان خيس خوابهايم
شاد می شوم !
هنوز هم جای قدمهای تو ؛
بر چشم تمام ترانه هاست !
هنوز هم همنشين نام و امضای منی !
ديگر تنها دلخوشی ام ؛
همين هوای گفتن است !
همين شکفتن شعله !
همين تبلور بغض !
به خدا هنوز هم از ديدن تو ؛
در پس پرده ی باران بی امان ؛
شاد می شوم ...
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 12:16 توسط محسن| |

Design By : Night Melody